بگذار درد ها برف باشند و تو گرمای دست کودکی بازیگوش
اگر در اقیانوس درد هایت گرفتار شدی،
لبخندی بزن تا در افق
همچو خورشید تا همیشه پیدا باشی.

بچگی را یادت هست؟
با قصه ای کوتاه از مادربزرگ، دلت خوش بود.
تنهایی ات را بغل کن و قصه ای برایش بگو از امید
نگذار چهره ات بی رنگ شود.
شاید مرده شوری از کنارت گذر کند و به زنده بودنت شک کند!
خواب خانه را سنگین نکن
کوی کنار کوچه را خلوت نکن
اصلا فرض که مردمان همه خوابند!
تو چشم بگشا.
زیستن را از نو تفسیر کن
عشق را در پریشانی سکوتت تفسیر کن
مسیر رفتنت را عوض کن
کفش های نو به پا کن
کوچه پس کوچه های عشق را کودکانه با کفش ها نو پا بزن,
سرت را رو به آسمان بگیر
که اگر بارانی آمد قطره ای هم از دستت نرود,
بگذار بگویند سر به هوایی,
تو سر به هوای او باش
به یاد بیاور که شاعر گفت:
زندگى موسیقى گنجشک هاست
زندگى باغ تماشاى خداست.

بگذار هرکس که دستت را گرفت از حجم نوازش لبریز شود.
انگار که تمام گل های دنیا را تو با دستانت چیده ای.
آوازی تازه بخوان.
نیازی نیست آوازت در دستگاه شور باشد,
همین که پرشور باشد کافیست.
بگذار به هرکس که نگاه کردی
چشمانت چون ستاره های آخر شب سو سو بزند و نور عشق در آن پیدا باشد.

بگذار همین که قاصدکی را فوت کردی.
عطر نفس هایت کولاک به پا کند.
مجسمه تمام قد امید باش برای دیگران...